منقطع

سرگذشت‌نامه یک مخلوق

منقطع

سرگذشت‌نامه یک مخلوق

یک لحظه انقطاع

میم کاف | جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۶ ق.ظ | ۰ نظر

همین چند ساعت پیش در کنار دوستان مشغول صحبت بودیم که یک دفعه صدای هولناک تصادفی به گوشم رسید! راننده ای که خودش را باخته بود، وحشت زده

می گفت که:

مُرد..! مُرد..!

یک بنده خدایی هم چند متر آن طرف تَرِ ماشین نقش زمین شده بود!

کنار دستی ام با دیدنِ صحنه به حرف آمد که:

_آروم باش، اتفاقی براش نیوفتاده!

ولی بقیه می گفتند:

_بد زدش! طرف پرت شد هوا و زمین خورد!

_سرش رفت لای چرخ ماشین!

آن بنده خدا هم در حال آه و ناله بود که بی هوش شد!

خوب شد که مردم نابلد دست نزدند بِهَ اش، چون ممکن بود علاوه بر اینکه کمکی نکنند، بلایِ بدتری سرش بیاورند! اورژانس آمد و گردنش را بستند، بعد باهَم آن را روی برانکارد گذاشته و سوار کردند.

چند لحظه گذشت و ماشین به سمت بیمارستان به راه افتاد.

امیدوارم که فردا خبر سلامتی اش به گوش مان برسد ولی این موقع ها تن آدم

می لرزد!

وقتی می بیند که در «یک لحظه» ممکن است دفتر عمرش بسته شده و نفس آخر را بکشد!

«یک آن» و تمام!

#ایضا

باید به خودم معترض شوم که این اتفاق ها فقط برای همسایه ها نیست و ممکن است یک روزی دامن من را هم بگیرد!

که آماده ی رفتن نیستم و اصلا منتظرش هم!

چقدر حواسم جمع نیست! خدایا اگر من جایش بودم چه می شد حالا؟

همین لحظه! ناگهانی!

شاید هم بعد از نوشتن همین مطلب!‌ ‹باید باور کنم! باید باور کنم! باید..›

_تَکرار کن:

‹اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ..›

_بعداً نوشت:

[آن بنده خدا بهبود پیدا کرد و الحمدلله حالش مساعد است.]

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی