منقطع

سرگذشت‌نامه یک مخلوق

منقطع

سرگذشت‌نامه یک مخلوق

شهید محسن حججی

میم کاف | پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۶ ب.ظ | ۰ نظر

هِی این پا و آن پا کردم که چه بنویسم درباره یِ عزیزی که نگاه غیرتمندش، مو به تن آدم سیخ می کند آن هم وقتی که چند صباحی با شهادت فاصله ندارد!

کمی به خودم نگاه کردم..

یک بیماری ساده چنان من را به تَکاپو می اندازد که همه خانواده را درگیر خودم کنم و منتظر و مُحتَضَر تا لحظه درمان دست به دعا باشند.

آن قدر بی قرار می شوم که قرار همه از دست می رود! سُستی و ناامیدی از قیافه ام می بارد!

حالا چگونه می شود که این «برادر جان»_ ما وقتی که به دست_ بدترین_ آدم ها افتاده، یک جوری نِگاه می کند، انگار آب تویِ دلش تکان نخورده است!

این همه «فاصله طبقاتی»_ بین ما از کجا آمده!

البته شما فقط با من تفاوت نداری، بلکه با آن نماینده مَجلسی که گردنش را کج کرده تا با «موگرینی» درونِ یک قاب جا شوند هم فرق داری!

یا آن لندن نشینی که «به خاطر یک مشت دلار» مملکت خودش را فروخت!

یا آن که یک روزی می نوشت «بعد از شاه نوبت آمریکاست» ولی حالا پا رویِ پرچمِ رژیمی که خون ها خورده تا بالا بیاید، نمی گزارد!

یا آن که «آزادی» را ارثِ پدری اش می داند و دَمِ هر انتخابات می خواهد آن را به مردم هدیه کند!

خیلی خوب، شما با همه ی ما تَفاوت داشتی وگرنه جایَت آن جا نبود!

#ایضا

هر نویسنده ای دوست دارد اولین مطلبِ وبلاگش را با طوفانی ترین حالت ممکن آغاز کند و من طوفانی تر از نگاه این شهید پیدا نکردم.

_راستی، کجایِ کربلا درسِ مذاکره بود؟

_حاجی می فرمود: ‹شهدا› عِندَ ربِّهم هستند یعنی کنارِ خدا، بَغَل ِ خدا..

پس برادر جانم، اگر امکانی فراهم شد، از طرف این ‹من ِ ناچیز› به خدایِ مهربانی ها عَرض بفرما که:

اَعمالم کم، خواسته هایم زیاد و به جانِبِ تان ‹دلم روشن است›.

دوست دارم سینه ام سِپَر ناملایمات شود و مدافعی برای آرمان ها باشم.

آبِرو بدهد. لیاقت بدهد. چراغِ راهی هم..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی