منقطع

سرگذشت‌نامه یک مخلوق

منقطع

سرگذشت‌نامه یک مخلوق

‹میم کاف› هستم.

در ۲۳وُمین روز از یازدهمین ماه_ سالِ ۱۳۷۰ پا به این امتحانِ بزرگ گذاشتم.

اوایل فکر می کردم کارِ آسانی است و من هم سعی می کنم نقش ‹آدم خوبه›یِ رفته به این راه را، بازی کنم ولی کم کم برایم روشن شد که به این راحتی ها هم نیست!

به خصوص اینکه فهمیدم ‹ما ابد در پیش داریم›.

در واقع قراردادی را ‹امضا› کرده ام مبنی بر اینکه هر چه در این جا ‹اثر بِگُذارم› بَعد از مدتی کوتاه، همه اش به خودم بر می گردد.

یعنی می توانم کاری کنم که آن موقع یَقه ام گیر باشد و یا دستانم باز..

پس باید حواسم را خوب جمع کنم.

اینکه بتوانی در کوتاه ترین مدت، بیش ترین بهره را بِبَری ‹هنر› کرده ای و فردای_ حضور_ در برابرِ حضرتِ خالق، سرت را بالا گرفته و روی آن را داری که به بَقیِّه هم کارنامه ات را نشان بِدَهی، وگرنه که حیثیت آدم می رود.

_از اصلِ خودم ‹منقطع› شده ام و از اینکه روزی به سویش بازمی گردم خوش حالم.

امیدوارم آن روز ‹روسفید› باشم.